خوش آمدید کاربر مهمان - ورود به سایت!
امام خامنه ای

ماجرای جنی بالای درخت

(خاطره ماورایی ارسال شده به علی لند توسط: خانم مبینا)

با سلام ✾ شب هنگام بود و همگی دور هم گرم گفت و گو و خنده بودیم ،این بار را برعکس همیشه تا صبح بیدار ماندیم ،چون رفته بودیم خانه ی پدر بزرگم و خاله ام که ازدواج کرده و به تازگی صاحب فرزند شده بود به جمعمان پیوسته …صبح شد و ما تازه میخواستیم بخوابیم در آن هنگام مادر بزرگم رفت و پدر بزرگم را بیدار کرد برای اینکه سر کار برود اما او نرفت چون تازه میخواست بخوابه و تمام شب رو از خندها و سروصداهایمان نخوابیده بود …خلاصه خاله ی مجردم گفت درد عجیبی کتف هایم را گرفت احساس میکنم به هم دوخته شدن مامانم نیز کتف هاشو ماساژ داد اما در آن حین انگار که خالم میخواست چیزی به مادرم بگویید اما نمیتوانست گویی به مامانم میگفت که از ماساژ دست بکشد و کنار برود اما نمیتوانست …یهو خالم با تمام قدرت محکم بر زمین کوبیده شد⦅ دراز کشید ⦆ رنگ چهرش تغییر کرد و با چشان قرمز گفته های عجیبی را به زبان میاورد ….همگی خشکمان زده بود آنگاه از انگشت پایش تا سرش به طرز عجیبی ارتعاش داشت سریع و تند تکان میخورد…صدایش مردانه شده بود من که از ترس از اتاق خارج شدم …

مادر بزرگم …پدر بزرگم را بیدار کرد و صداهای عجیبی که از خالم میامد همه چی را برای پدر بزرگم شرح داده بود…او نیز با خواندن چند سوره از قرآن و صلوات حال خاله ام را خوبتر کرد اما این را بگوییم که در حین خواندن قران خاله ام صداییش بالاتر و بالاتر میرفت…همه چی که به حالت اول برگشت ،سوال های زیادی از خالم پرسیدیم او گفت اول دو جوان بسیار بسیار بسیار زیبا دیدم با چشان رنگی و موهای زرد و…اولی پسر بچه و دیگری مردی بلند قامت اما با گفتن بسم الله تبدیل به دو شخص وحشتناک شدند دهانی خونی…چشانی ترسناک ،صورتی سیااااااه…آنها بدنم را از داخل خراش میدادند و در نهایت در هنگام تلاوت قرآن به سختی خارج شدند ⟦گفته های خاله ام⟧ من بعد از شنیدن این همه گفته ها به بیرون رفتم تا نفسی تازه بکشم و آسمان آرامشی در من ایجاد کند…در باغچه ی خانه پدربزرگم نخل بود هنگامی که من به بالای آن نگاه کردم شخصی مطابق با گفته های خاله ام درباره‌ی پسر بچه دیدم،به من خیره شده بود و اصلا پلک نمیزد با اینکه فاصله زیاد بود اما من چشانش را با وضوح میدیدم …نفسم بند آمد و شتابان به سوی مادرم دویدم و به او گفتم وقتی آمد هیچی ندیدیم گفت خیالاتی شدی اما من مطمئنم خیالاتی نشده ام.

راستی پیشنهاد میکنیم برای اطلاع لحظه ای از جدیدترین مقالات, پیشنهادات و به روز رسانی های سایت در کانال تلگرام علی لند (فقط اطلاع رسانی) عضو شوید!

خبر خوب:
علی لند اخیرا بخشی تحت عنوان خاطرات ماورایی کاربران راه اندازی کرده است که در آن کاربران میتوانند خاطرات سایرین را خوانده و بدون عضویت خاطرات خود را نیز ارسال کنند! هر ماه به 5 نفر از کسانی که خاطرات ماورایی خود را ارسال میکنند به قید قرعه “پکیج ابر بمب متافیزیک” را به عنوان هدیه ارسال خواهد شد!

مطالب مرتبط

۳ دیدگاه. Leave new

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
error: !محتوا محافظت شده است

در راستای پیروی از قوانین حاکم بر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در صورت مشاهده هرگونه محتوایی که به نظرتان برابر با قوانین ایران نمیباشد میتوانید محتوای مورد نظر را از طریق بخش تماس با ما به اطلاع مان برسانید تا نسبت به بررسی و پیگیری های لازم وحتی حذف آن محتوا اقدام کنیم.

دانشنامه متافیزیک علی لند دارای نماد اعتماد دو ستاره از وزارت صنعت و معدن, و نماد ساماندهی از ستاد ساماندهی سایت های داخلی (وابسته به ارشاد) بوده و فعالیت های این سایت برپایه قوانین نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران میباشد.